شبکه چهار - 14 آذر 1404

مگذار "تاریخ ایران" را دشمنان ایران بنویسند (تحریف "گذشته"، برای تخریب " آینده")

سالروز شهادت آیه الله مدرس، قهرمان ضد استبداد رضاخانی و شهادت حجه الاسلام میرزا کوچک، رهبرنهضت جنگل - ۱۴۰۴

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می‌کنم. این ایام با چند حادثه مهم تاریخی، بلکه تاریخ‌سازِ ایران عزیز مصادف است. شهادت جناب آیت‌الله مدرس و همین‌طور شهادت جناب میرزا کوچک خان جنگلی و اتفاقاتی که قبل و بعد از آن افتاد، مربوط به زمینه تاریخی و به تحلیل بعضی از اتفاقاتی که افتاد و عواقب مثبت و منفی آن‌ها اجمالاً اشاره کنم. هدف من فقط بزرگداشت این علما و شهدا و مصلحان ایران نیست؛ گرچه آن هم در جهت تعلیم و تربیت نسل‌های بعد، از جمله خود ما هدف مهمی است. اما بیشتر می‌خواهم به بعضی از ظریف‌کاری‌هایی اشاره کنم که ما از آن‌ها سریع عبور می‌کنیم، ولی ندیده گرفتن آن‌ها باعث می‌شود که همان صدمات را از همان دشمنان بخوریم؛ یعنی استعمار غرب و اشغالگران اروپایی که از همان زمان، استبدادها، رژیم‌های استبدادی و شاهان را بر ایران تحمیل می‌کردند، اشغال می‌کردند و غارت می‌کردند و هنوز هم هدف آن‌ها در کل جهان اسلام، بلکه جهان و منطقه همین است. حالا در ایران از ملت ما شکست خورده‌اند و در منطقه ضربات سنگینی را دریافت کرده‌اند، ولی توطئه‌ها تمام نشده است و نخواهد شد؛ و خوب است که ما با چشم باز به تاریخ بنگریم. تاریخ را نباید خواند، بلکه تاریخ را باید اندیشید.

یک خطر مهمی که همیشه نسل‌های بعد را، ولو در گذشته تهدید می‌کرد، این خطرِ بی‌حافظگی و خطرِ خودفراموشی است. اگر اتفاقات و پدیده‌های مثبت و منفی را در گذشته تاریخ یک ملت ندانیم، دشمنان ایران که در گذشته علیه این ملت مرتکب جنایت و خیانت شده‌اند، تاریخ گذشته را هم تحریف می‌کنند و جای شهید و جلاد را عوض می‌کنند و هر کس که تاریخ را تحریف می‌کند و گذشته را دستکاری می‌کند، هدف او علاوه بر تطهیر خود و تخریب مخالفان خود که جبهه مقاومت باشند، هدف عمده او آینده‌سازی و آینده‌سوزی است؛ یعنی افکار عمومی نسل‌های بعد را برای تکرار بعضی خطاها و خیانت‌ها و برای تمکین کردن در برابر این ستم‌ها آماده می‌کند.

نسل امروز و فردا چه تصویری از دیروز و گذشته‌تر از دیروز دارد؟ و توصیف گذشته چگونه توصیه‌های آینده را شکل می‌دهد؟ همان‌قدر که تاریخ راهنما است، جعل تاریخ گمراه کننده است. هر استنادی به هر گذشته‌ای تا کجا آینده‌ساز و آینده‌سوز است؟ باید بدانیم که در آن دورانی که داریم از مدرس و میرزا کوچک و شیخ محمد خیابانی و قبل از آن مشروطه و این مسائل و هم‌زمان مشروطه و این مسائل بحث می‌کنیم، ایران در چه وضعی است. یکی از تارترین و تاریک‌ترین شرایط سده گذشته، دوره صعبِ فقدان‌های جبران‌ناپذیر، تعادل‌های بهم‌خورده و یک جامعه تحقیرشده و غارت‌شده بود. اگر تاریخ دهشت و ذلت آن روزها را بازخوانی و مرور بکنیم که ایران و بلکه کل جهان اسلام در جنگ جهانی اول با مشارکت خائنان وطنی، زیر چکمه ارتش‌های غربی افتاده بود و کل جهان اسلام فروپاشید. کل کشورهای مسلمان و کل جهان اسلام به دست ارتش‌های اروپایی یعنی انگلیس و فرانسه و روسیه و یک بخش آن آلمان و ایتالیا و این‌ها افتاده بود و آن را بین خودشان تقسیم کرده بودند. ایران و عراق و این منطقه هم سهم انگلیس‌ها شده بود؛ همان‌طور که فلسطین و جزیرة‌العرب سهم آن‌ها شده بود. در این ایام نفت کشف شده بود و مناطق نفتی را گرفتند. چرچیل بعدها گفت: «اگر نفت ایران نبود و ما این منطقه را اشغال نکرده بودیم، ما نمی‌توانستیم در جنگ جهانی پیروز بشویم؛ ما کل سوخت کشتی‌ها و هواپیما و این‌ها همه را از طریق این غارت منابع مسلمین تامین کردیم».

حالا ارتش‌های غربی آمده‌اند و ایران و عراق و کشورهای اسلامی همه را گرفته‌اند و در جنگ جهانی اول همه فروپاشیدند. یک جبهه مقاومت یکپارچه‌ای در ایران و عراق به رهبری بعضی از مراجع و علمای شیعه در مصاف با هم استعمار و هم استبداد، در سخت‌ترین شرایط شکل می‌گیرد. یعنی دفاع از مردمی که از درون و بیرون دارند ضربه پشت ضربه دریافت می‌کنند و کشوری محروم از اقتدار، محروم از استقلال، محروم از آزادی و رفاه و سرزمینی اشغال‌شده در حال تجزیه که قادر به دفاع از شرف و آزادی و حقوق خود نیست. این قطعه سیاهی از تاریخ دویست ساله گذشته ما بوده است.

زمانه چه زمانی است؟ برای این که اهمیت کار مدرس‌ها و میرزا کوچک‌ها و قبل از آن‌ها نهضت مشروطه، مشروطه‌ای که رهبران دینی و مردم متدین رهبری می‌کردند را بفهمیم؛ زمانه، زمانی است که جنایتکاران انگلیس بعد از دهه‌ها غصب و غارت پراکنده ایران، یک رژیم اسلام‌ستیزِ سرکوبگرِ غارتگرِ دست‌نشانده و بی‌سواد و خشن را به زورِ ابتدا اشغال و بعد کودتا، سر کار آوردند، و قبل از این که بیاورند، چون بعد از مشروطه تقریباً بیش از یک دهه می‌گذرد که نهضت مشروطه عملاً شکست می‌خورد، مصادره و تحریف می‌شود و نتیجه آن فقط تبدیل قاجار به پهلوی می‌شود؛ یعنی تبدیل یک رژیم غیر اسلامیِ مستبدِ ضعیف، به یک رژیمِ کاملاً دست‌نشانده دین‌ستیز و سرکوبگر.

قبل از این که به این دوره کودتا برسیم، از قضایای مشروطه تا قبل از کودتا چه اتفاقاتی می‌افتد؟ ما تقریباً ده دوازده سال را بیشتر زیر ذره‌بین بیندازیم تا ببینیم چه می‌شود.

گسترش بی‌سابقه فقر، ناامنی، قحطی، بیماری، گرسنگی و غارت منابع غذایی ملت ایران به‌ خصوص به دست انگلیسی‌ها با میلیون‌ها تلفات اتفاق می‌افتد. یعنی صحبت از بین رفتن ۴۰ درصد مردم ایران است. یعنی صحبتِ یک هولوکاست بزرگ در ایران است که نزدیک ۹ میلیون انسان از گرسنگی و بیماری، قربانیان آن جنگ و غارت کشور و اشغال ایران هستند. شبیه همین حادثه در هند، ایالت بنگال که آن هم زیر چکمه‌های انگلیسی‌ها است، اتفاق افتاده است که در آنجا هم صحبت ۴-۵ میلیون تلفات مردم بنگال است که ارتش انگلیس، غذاهای آن‌ها را برای خود مصادره می‌کرد. یعنی یک هولوکاست دیگری هم در هند، همان زمان با همان شکل اتفاق افتاده است و در شمال آفریقا هم همین اتفاق افتاده است. این‌ها تازه قربانیان جنگ و اشغال هستند که با سلاح گرم کشته نشده‌اند. و اغلب هم رد پای خونین لندن در همه این جنایت‌ها هست.

اقتصاد ایران به‌طور کامل فروپاشیده بود و تحت اشغال است، رمقی برای ملت نمانده بود که بعدها با این زمینه‌سازی، یک دیکتاتور دین‌ستیزی را با وقاحتی که در تاریخ ایران سابقه نداشت، سر کار آوردند؛ یعنی زنجیره خیانت را حلقه به حلقه پیش می‌برد؛ اولین پادشاهی که ارتش بیگانه او را سر کار آورد. شاه‌های قبلی، خوب و بد و نیمه‌بد و فاسد و صالح، همه این‌ها در جنگ‌های داخلی و رقابت داخلی سر کار می‌آمدند. طایفه قاجار، طایفه زندیه، طایفه افشار، صفویه و قبل از آن سلجوقی‌ها و غزنوی‌ها، همه این‌ها درگیری‌های داخلی بودند؛ اما این‌ها را کلاً از اساس، غربی‌ها و بیگانه و دشمن سر کار آوردند.

می‌خواهیم در مورد شهید مدرس و شهید میرزا کوچک خان، شهید محمد خیابانی و دیگران اجمالاً بحث بکنیم؛ در رهبری و نقش علما و مراجع مبارز و انقلابی و ضد استبداد و ضد استعمار متمرکز می‌شویم که به تکلیف سیاسی خود در برابر سرنوشت امت و جلوگیری از نفوذ کفار و تسلط دشمنان دین و دشمنان مردم ایران بر ملت، عمل کردند. چون آن موقع هم مثل الآن، اهل علم دو گروه بودند: اهل علمِ اهل عمل و نوع دوم بی‌عمل. یعنی آن موقع هم علما دو گروه مجاهدین و قاعدین داشتند. مجاهدان نشان‌شان این بود که فرقه‌ای و محدود عمل نمی‌کردند و جهانی می‌اندیشیدند. جهانی فتوا می‌دادند و عمل می‌کردند؛ یک نشانه آن، حکم جهاد مراجع نجف علیه نه‌فقط انگلیس و روسیه، بلکه حتی علیه فرانسه و ایتالیا و دیگران است، چون در زمان جنگ جهانی اول، همه این‌ها در کشورهای مسلمان ریختند. یعنی برای دفاع از لیبی، الجزایر، شام، فلسطین، عراق، حجاز، یمن و قفقاز فتوا می‌دهد که در کل جهان اسلام جبهه مقاومت تشکیل بشود و ما باید تفاوت‌های شیعه و سنی و مذاهب را کنار بگذاریم. حتی مراجع نجف به وجوب دفاع از عثمانی در برابر ارتش‌های غربی فتوا و حکم می‌دهند؛ با این که رژیم عثمانی به شیعیان در عراق و در بعضی کشورهای دیگر ظلم‌هایی کرده بود. ولی در عین حال اینجا که بحث اسلام و کفر و استکبار پیش آمده بود و خطر سقوط جهان اسلام که بعداً این سقوط اتفاق افتاد، مراجع مبارز و علمای مبارز این‌طور جهانی عمل می‌کردند؛ اصلاً این حزب اتحاد اسلام و جمعیت اتحاد اسلام که شهید مدرس از رهبران آن در ایران بود و جناب میرزا کوچک خان هم مسئول این اتحادیه در گیلان و شمال بود، قبل از این که اصلاً این بحث‌های مبارزات با دستگاه و شهادت این‌ها پیش بیاید، این‌ها همه عضو همین دستگاه اتحاد اسلام بودند. مراجع و علمای هوشیاری که برای دفاع از تولید داخلی، تقویت اقتصاد ملی و برای جلوگیری از تسلط بیگانه به‌خصوص سرمایه‌داران انگلیسی، سرمایه‌داران یهودی انگلیس و به خصوص تسلط بیگانگان بر بازار ایران، اقتصاد ایران و بانک انگلیس و روس بر نظام پولی مالی ایران، علیه بانک انگلیس و روس فتوا دادند و حکم تحریم کالاهای انگلیسی را صادر کردند؛ و غیر از مراجع و علمای مبارز، کسی نمی‌توانست مردم ایران و عراق را هر بار به صحنه بکشاند و در آن روزهای سخت قحطی و غارت و ناامنی و گرسنگی، اصلاً کسی به داد مردم نمی‌رسید؛ یعنی شاید تنها فریاد علیه قراردادهای استعماری، بلندترین فریاد بلکه تنها فریاد، مثلاً علیه قرارداد خائنانه ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله و ایستادن جلوی امثال وثوق‌الدوله‌ها و تقی‌زاده‌ها و این‌ها، فقط صدای این علمای مبارز بود؛ این سلف صالحی که راه را بر اخلاف صالح گشودند. ده‌ها نفر از علمای طراز اول نجف مثل مرحوم نایینی، آقا سید ابوالحسن اصفهانی و دیگران، به دست انگلیسی‌ها از عراق تبعید شدند؛ برای این که علیه انگلیسی‌ها فتوای جهاد و مبارزه می‌دادند. این‌ها مدتی، چند ماهی هم به ایران در قم آمدند و آنجا هم باز با رضاخان درگیری و اصطکاک پیش آمد؛ با این که میرزای نایینی و بعضی از آقایان اول با رضاخان مدارا کردند، ولی باز این اتفاق هم افتاد.

و شخصیت‌هایی که بعضی‌ها می‌گویند این‌ها سیاسی نبودند، این‌ها مثلاً تفکیک دین از سیاست داشتند و اتهامات دروغ و جعل تاریخ؛ این‌ها بالاتر از حکم و فتوا، این علما و مراجع خودشان و بعضی فرزندان‌شان سلاح برداشتند؛ یعنی صدها نفر از علما در نجف و کربلا و سامرا، حوزه‌های شیعه در عراق و در ایران شهید شدند، اسیر شدند، شکنجه شدند، تبعید و تیرباران شدند.

مرحوم آیت‌الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی صاحب «عروه» که مثلاً می‌گویند ایشان سیاسی نبود و فلان، ایشان اصلاً علیه انگلیسی‌ها در اشغال عراق حکم جهاد داد و شاگردان او و بعضی فرزندانش سلاح برداشتند و جنگیدند. بله، ایشان بعداً در اختلافاتی که سر مشروطه به وجود آمد، بین خود علما هم اتفاقاتی که در ایران افتاد، نسبت به مسائل سیاسی محتاط شد و از مشروطیت نسبت به نظام مشروطه‌خواهی بدبین شد، اما این معنی‌اش این نبود که ایشان غیر سیاسی شده است.

آیت‌الله آقا سید ابوالقاسم کاشانی عالم مجاهد و پدر مجاهدش و عالم او، پدر و پسر سلاح بر دوش با انگلیسی‌ها جنگیدند و جلوی انگلیسی‌ها در عراق و ایران ایستادند.

میرزای شیرازی حکم جهاد داد. شیخ‌الشریعه اصفهانی، مرحوم کمپانی، سید ابوالحسن اصفهانی و میرزای نایینی می‌رفتند و به عشایر مجاهد عراق سر می‌زدند و این‌ها را به جنگیدن تشویق می‌کردند.

صاحب جواهر، بحرالعلوم، نخجوانی، حائری، صدرالدین و علمای دیگری از حوزه‌های عتبات، یا خودشان یا فرزندان و شاگردان‌شان، این‌ها کنار مردم و عشایر بلکه جلوتر از آن‌ها، یا حکم و فتوای جهاد می‌دادند یا در صحنه بودند. اصلاً قرارداد خائنانه ۱۹۱۹ که در واقع قباله فروش ایران بود، این چطور درهم شکست؟ با مقاومت آیت‌الله مدرس و دیگران؛ و خط مقدم آن امثال شهید مدرس هستند. حتی یک حرکت انقلابی یا اصلاحی در تاریخ ایران و عراق پیدا نمی‌شود که جلوداران آن، علمای شیعه و مرجعیت نبوده باشند. یعنی وقتی که سرمایه‌داری انگلیس در ماجرای رویتر داشت بر ایران مسلط می‌شد، می‌دانید که سرمایه‌داران یهود انگلیسی بیش از ۲۰۰ هزار کارگزار ایرانی و خارجی وارد ایران کرده بودند یا داشتند برای تسلط بر کل اقتصاد ایران، کشاورزی آن و بازار آن استخدام می‌کردند. اصلاً انگلستان قبل از آن به همین سبک، مثلاً کمپانی هند شرقی با قراردادهای ظاهراً اقتصادی طی چند مرحله، چندین کشور از جمله هند را از مسلمین گرفت و به ‌طور کامل بر آن‌ها سیطره پیدا کرد. اول با شعار اصلاحات، رفرم اقتصادی و قراردادهای اقتصادی، تجاری و علمی آمدند که ما برای کمک کردن می‌آییم و بعد از این که نفوذ شد، آدم‌ها شناسایی می‌شوند و بعد کم‌کم تسلط پیدا می‌کنند.

انگلیسی‌ها قبل از این که سربازان آن‌ها بیایند، جنوب ایران را تحت این عنوان که ما روش‌هایی داریم و به شما کمک می‌کنیم تا نخلستان‌های شما محصول بیشتری بدهد و عناوینی از این قبیل، آمدند. وقتی داخل می‌آیند، آن وقت با طوایف، قبایل و بزرگان ارتباط برقرار می‌کنند، همه را شناسایی می‌کنند، این را علیه او و او را علیه این به اختلاف انداختن، یارگیری کردن، رشوه دادن، نفوذ کردن و ترساندن مشغول می‌شوند؛ بعد کم‌کم نیروی نظامی و تسلط پیش می‌آید. به این شکل عمل کردند. قرارداد رویتر فقط یک بحث معمولی نبود؛ بلکه بحث تسلط کامل بر ایران بود؛ همان کاری که در هند کردند.

یعنی اگر آقا نجفی اصفهانی، سید فال اسیری، شیخ فضل‌الله نوری، میرزای آشتیانی، میرزا جواد مجتهد تبریزی، اگر روشنگری‌های سید جمال‌الدین اسدآبادی و بعد آن حکم حکومتی مرجعیت (میرزای شیرازی) نبود، ایران از همان موقع به‌طور کامل در چنگال خونین غارتگران انگلیسی گرفتار شده بود. استعمار و دربار، هر دو در ماجرای تنباکو به دست این‌ها به زانو درآمدند و تسلط آن‌ها بر ایران یک مدتی عقب افتاد.

در مشروطه وقتی شاه تهدید کرد که اگر علما تسلیم نشوند و شورش مشروطه ادامه پیدا کند، خانه‌های مردم را در تهران به توپ خواهیم بست، چه نهادی متقابلاً اعلام کرد که تن دادن به نفوذ سیاسی و سیطره اقتصادی استعمار بیگانه، محاربه با امام زمان است و جلوی غارت ایران را در آن مقطع گرفت؟ نهضت مشروطه که معمولاً سرفصل جدید تاریخ جدید ایران دانسته می‌شود و از جهاتی درست هم هست، ولی تظاهر و تلقین می‌کنند که یک جنبش سکولار، معطوف به مدرنیته غرب و یک جنبش غیر دینی بوده است. این هم دروغ بزرگ دیگری است که در آغوش وقاحت متولد شد. یعنی حتی دشمنان روحانیت در عصر مشروطه تصریح می‌کردند که جنبش مشروطه یک قیام اسلامی، توده‌ای و مردمی به رهبری علما و مرجعیت در ایران و عتبات بوده است.

همان‌طور که گفتند، این احمد کسروی که کینه ضد شیعه و ضد روحانیت دارد و دشمن روحانیت در عصر مشروطه است، صریح در تاریخ مشروطه می‌گوید که اصلاً جنبش مشروطه را قطعاً علما پدید آوردند و در ابتدا یک جنبش دینی بود. این کسروی خودش سابقاً آخوند بود و مرتدِ تشیع‌ستیز و تملق‌گوی رضاخان و انگلیسی‌ها شد. در زمان نهضت مقاومت میرزا کوچک و این‌ها، کسروی این‌ها را می‌گفت که میرزا کوچک و شیخ محمد خیابانی نادان و مضر به حال کشور هستند و انواع توهین‌ها را می‌کرد؛ ولی بعداً منافقانه گفت که نه، از میرزا کوچک و شیخ محمد خیابانی این‌ها تمجید کرد. در تاریخ مشروطه صریحاً می‌گوید که بدون هیچ شکی جنبش مشروطه را علما پدید آوردند و در آن روزهایی که غول استبداد در ایران درفش افراشته بود، هیچ‌کس جز مراجع و علما جرأت دم زدن نداشت و دیگران اگر چیزی هم می‌فهمیدند، نه جرأت داشتند و نه دلسوزی علما را به حال مردم داشتند. می‌گوید در شرایطی که هیچ‌کس کاری به نیک و بد کشور نداشت، در بسیاری از شهرها علما پیش‌قدم شدند و بنیاد مشروطه را آن‌ها گذاشتند. این حرف کسی مثل کسروی است که دیگر کمتر کسی به اندازه او با مذهب و روحانیت در دوران خودش دشمنی کرده است و در آن دوران یک جریان و گفتمان ضد دینی را ساخت.

هم رهبران مشروطه، هم نظریه‌پردازان آن از طباطبایی، بهبهانی، شیخ فضل‌الله نوری، میرزای نائینی، آخوند خراسانی، مازندرانی و... اگر این‌ها مجموعاً این‌ها نبودند، کسی جرأت نداشت به مظفرالدین شاه بنویسد که: «به داد مردم برس! ما می‌خواهیم شاه و گدا مساوی و مملکت آباد باشد و قدرت‌های خارجی طمع نکنند و سیستان و بلوچستان و جنوب کشور را انگلستان نبرد، سی کرور نفوس را اسیر استبداد یک نفر نفرمایید.» چه کسی اصلاً جرأت داشت با شاه‌ها (شاه قاجار) این‌جوری حرف بزند؟ بعد عشایر مجاهدی که آمدند تهران را فتح کردند و به اصطلاح مشروطه پیروز شد و محمدعلی شاه فرار کرد، آن عشایر چرا حرکت کردند؟ با فتوای چه کسی آمدند؟ عشایر مجاهد شمال از گیلان و آذربایجان و عشایر جنوب (مناطق بختیاری و جاهای مختلف) به سمت تهران حرکت کردند. فاتحان تهران، عوامل سقوط محمدعلی شاه و پیروزی مشروطه، این‌ها به فتوای علما به عنوان جهاد به سمت تهران حرکت کردند. ستارخان و باقرخان با فتوای مراجع نجف حرکت کردند. ستارخان صریح این را می‌گوید و بعد هم می‌گوید که من هر وقت کشته شدم یا مردم، من را ببرید کربلا دفن کنید و جنازه‌اش را بردند کربلا. در نهضت جنوب رئیسعلی دلواری به فتوای علما و مراجع نجف و علمای جنوب قیام مسلحانه علیه ارتش انگلیس و علیه دربار می‌کند و او هم وصیت کرد که من را بعد از شهادت ببرید کربلا که جنازه او را هم بردند کربلا. این‌ها همه به نام امام حسین و به نام دین برای دین قیام کردند. رئیسعلی دلواری، شهدای تنگستان و دشتستان تا شهدای تبریز، ستارخان، باقرخان، این‌ها بحث استناد به حکم مرجعیت و وصیت به دفن در کربلای سیدالشهدا بعد از شهادت است.

نهضت مشروطه چگونه غیر دینی و غرب‌گرا بوده است که همه به فتوای علما و مراجع به صحنه می‌آمدند؟ شروع آن در اعتراض به توهین یک مستشار اروپایی به لباس روحانیت است. یک جشن بالماسکه پوشیدند، هر کسی یک لباسی پوشید؛ این مستشار اروپایی لباس آخوندی روحانیت شیعه را می‌پوشد و با آن لباس به عنوان تمسخر می‌آید و مردم در تهران قیام می‌کنند. نهضت مشروطه چطور غرب‌گرا و لائیک بوده است که اولین شهید آن یک طلبه است؟ منبرهای بهبهانی، طباطبایی و شیخ فضل‌الله مردم را برآشفته است. شیخ فضل‌الله از رهبران جنبش تنباکو در ایران است، شاگرد میرزای شیرازی و از آغازگران مشروطه در ایران و در تهران است و بعد بحث انحراف مشروطه پیش می‌آید که می‌گوید دستور و قانونی که از پاریس و لندن بیاید ما نمی‌‌پذیریم. مراد ما از مشروطه، تسلط این‌ها نبود. یعنی شیخ فضل‌الله در غرب‌شناسی و نفوذ شناسی پیشگام سایر علمای مشروطه‌خواه بود. حالا ممکن است در بعضی تاکتیک‌ها و روش‌ها شیخ فضل‌الله می‌توانست بهتر عمل کند، آن‌طوری که امام عمل کرد؛ ولی موضع و مسئله اصلی این بود، نه ضدیت با مشروطه و طرفداری از استبداد. آن طرف هم، یعنی «تنبیه‌الامه» جناب میرزای نائینی، یک اجتهاد با عیار بالا در حوزه فقه سیاسی، تفسیر شرعی از مشروطه در برابر استبداد و در برابر مشروطه سکولار است.

یکی از نکات تأسف‌انگیز این است که ما الان در حوزه خود، فقه و اصول ما، هم در سطح و هم در خارج، عمدتاً نظرات همین بزرگوارانی است که رهبران نهضت مشروطه بودند (یعنی آخوند خراسانی، میرزای نائینی به خصوص). در قواعد اصول عمدتاً به دیدگاه‌های این‌ها الآن در متون درسی حوزه اشاره می‌شود؛ ولی در حوزه فقه تمدنی، فقه سیاسی، فقه اجتماعی، فقه اقتصادی و فقه روابط بین‌الملل که در مشروطه قهرمانان آن آخوند خراسانی و میرزای نائینی هستند، اصلاً مثل این که این‌ها آن‌ها نیستند! آن‌هایی که در بحث‌های اصولی به نظرات آن‌ها مراجعه می‌کنند، اینجا این کارهایی که کردند، فتواهایی که دادند، احکامی که دادند، کتابی که نوشتند، رساله‌ها، نامه‌ها و اقداماتی که کردند، برای صد سال تقریباً به حاشیه رفت و حالا دوباره باب بشود و کسانی دوباره دارند به این مسائل می‌پردازند.

البته قبل از آن، این دوران سخت و سیاه بود، قبلش یک پیروزی‌های بزرگی به دست آمده بود. پیروزی بر استبداد و استعمار در ایران بود، اما آن دستاوردها تدریجاً از بین رفته بود. یعنی نهضت تنباکو راه تسلط سرمایه‌داران یهودی انگلیسی و فروش کامل اقتصاد و سیاست کشور را بست. نهضت عدالت‌خواه مشروطه، مشروطه اسلامی که بدون حذف ریشه‌ها و بدون انقطاع از داشته‌ها به دنبال نوسازی جامعه ایرانی بود، پیروزی‌هایی به دست آمد اما این دستاوردها کم‌کم به باد رفت؛ به‌خصوص اشغال ایران و جنگ جهانی اول. ایران و عراق هر دو اشغال شدند، عثمانی فروپاشید، نفت در منطقه کشف شده بود، مشروطه به دست نفوذی‌ها و ماسونی‌ها کاملاً منحرف شده بود و از کنترل خارج شده بود. شیخ فضل‌الله نوری را به شهادت رسانده بودند. بیش از ده نفر از علمای تهران و شهرستان‌ها را که از رهبران مشروطه دینی بودند، آن‌ها را ترور کردند. مرگ مشکوک آخوند خراسانی، شهادت و وفات ایشان صبح روزی که می‌خواست با گروهی از علمای عتبات عراق هجرت کند، که می‌خواستند به ایران برای جهاد علیه اشغالگران و برای اصلاح و مدیریت قضیه مشروطه بیایند. همدستی چپ و راست جهانی و وطنی برای شکست نهضت جنگل و خیانت به میرزا کوچک‌خان و شهادت ایشان، روحانی مجاهد. همین‌طور شکست نهضت آذربایجان، شهادت حجت‌الاسلام خیابانی (شیخ محمد خیابانی) و بعد تبعید و شهادت حضرت آیت‌الله مدرس، عالم بزرگ، مجتهد و مصلح بزرگ تاریخ ایران.

این اتفاقات همین‌طور پشت سر هم افتاد و خیلی سال‌های بد و سختی بود و واقعاً برای مأیوس کردن کسان بسیاری از مقاومت کافی بود. در همه این ماجراها هم شما یک سرنیزه خونین و یک دست پلید را به عنوان یک مزدور و عامل اجرایی می‌بینید که شخص رضاخان است. یعنی رضاخان در سرکوب و شهادت میرزا کوچک‌خان جنگلی دست دارد، در سرکوب نهضت آذربایجان، اواخر قاجار دست دارد، حضور نظامی دارد. در قضیه جنگل که فرماندهی دارد، در جنایات مختلف؛ یکی هم قضیه کلنل تقی‌خان پسیان که در خراسان علیه انگلیسی‌ها و علیه رضاخان و این‌ها ایستاده بود، همه‌جا شما سرنیزه رضاخان را می‌بینید. یعنی در واقع یک اتفاقی است که از سال‌ها قبل از کودتا که رضاخان را انگلیسی‌ها دیگر بیاورند سرکار و شاه بکنند، عملاً یک بسترسازی برای این کودتا شروع شده است.

یک علت آن را هم ببینید؛ در همان سال‌ها رژیم سلطنتی روسیه تزارها سقوط کردند، انقلاب شوروی یا انقلاب سوسیالیستی شده (۱۹۱۷). کودتا چه وقت است؟ ۱۲۹۹ ما که می‌شود ۱۹۲۱؛ یعنی تقریباً سه چهار سال بعد از انقلاب بلشویکی و ماجرای لنین در شوروی است. وقتی در روسیه انقلاب می‌شود، عملاً روسیه از جنگ جهانی عقب می‌کشد، ارتش خود را از همه‌جا چون حکومت فرومی‌پاشد عقب می‌کشد. از جمله ارتش اشغالگر روسیه تزاری از ایران هم بیرون می‌رود. انگلستان دارد از این فرصت استفاده می‌کند که کل ایران را یک‌جا بگیرد و مسلط بشود و ماجراهایی که حالا نمی‌خواهیم وارد شویم. یعنی فرصت نداریم به تفصیل در مورد آن بحث بکنیم، آنجا حتی نیروهایی را سازمان‌دهی می‌کند، بخشی از ارتش خودش و مزدوران ایرانی و داخلی را علیه انقلاب بلشویکی، کمونیست‌ها و این‌ها می‌فرستد داخل جمهوری‌های شوروی که کمک کنند اگر بشود جلوی انقلاب بلشویکی (رقیب روسی‌شان) را بگیرند یا حداقل تا می‌توانند بروند جلو و سرزمین‌های بیشتری را اشغال بکنند تا یک حدودی هم رفتند، منتهی بعد ارتش سرخ آمد به جنگ این‌ها و این‌ها روس‌های سفید که حالا متحد انگلیسی‌ها شده بودند، این‌ها همه با هم عقب‌نشینی کردند و اتفاقاتی که بعد افتاده است.

این توضیحات را عرض کردم که بدانیم در چه زمینه‌ای است که فرزندان مجاهد حوزه، اعم از سلاح بر دوش، که نماد آن‌ها نهضت جنگل و نهضت آذربایجان است و رهبران دینی، سیاسی و اجتماعی آن‌ها که از جمله در این دوران در داخل در رأس آن‌ها شهید مدرس قرار می‌گیرد، در چه فضایی، در چه شرایطی فداکاری کردند و فدا شدند. یعنی قیامی که جناب مدرس، شیخ محمد خیابانی و میرزاکوچک خان جنگلی علیه قرارداد خائنانه 1919 وثوق‌الدوله می‌کنند یکی از خاکریزهای اصلی و هسته‌های اصلی مقاومت از تبریز و آذربایجان تا گیلان و شمال تا تهران و مناطق دیگر، در برابر استبداد دربار و استعمار انگلیس و در برابر اشغالگران تزاری روس هنوز قبل از این که رژیم روسیه متلاشی بشود و برای دفاع از مشروطه، برای جلوگیری از تجزیه ایران، مقاومت علیه اولتیماتوم اشغالگران روس، مقاومت در برابر خیانت دولت‌مردانی مثل وثوق‌الدوله خب این‌ها در صحنه ایستادند. البته تبلیغاتی شده است، من حالا اینجا می‌خواهم به دو تا از اتهاماتی که هم به میرزا کوچک‌خان و هم به ‌خصوص به شیخ محمد خیابانی وارد شده که بله این‌ها مثلاً تجزیه‌طلب بودند، این‌ها گرایش‌های کمونیستی داشتند، این‌ها سوسیال دموکرات بودند و از این قبیل، نکته‌ای را اشاره بکنم و اتهاماتی که می‌زنند که این‌ها مثلاً شیخ محمد خیابانی که امام جماعت مسجد جامع تبریز است، بگویند این مثلاً بی‌دین و تجزیه‌طلب است. خطبه‌های اسلامی و ایرانی او را برای مردم ترک‌زبان به ترکی می‌خواند، ولی بارها صریحاً بر تفکیک شعارهای درست و نادرست در درون دموکرات‌ها اصرار می‌کرد و منادی مبارزه با استبداد داخلی بدون اتصال به استعمار خارجی بود.

اصلاً شعار شیخ محمد خیابانی این بود که آذربایجان جزء لاینفک ایران است و ایران به دست ایرانی آزاد می‌شود. این چطور تجزیه‌طلب و پان‌ترکیسم بوده است که شعارش این است؟ و بعد همزمان هم جلوی تجزیه‌طلب‌ها ایستاده، هم با کمونیست‌ها درگیر شده، هم با انگلیسی‌ها، هم با روس‌های تزاری (ارتش اشغالگر)، هم با دربار استبداد با همه این‌ها مبارزه کرده است. حتی عثمانی هم که یک مقداری پان‌ترکیسم را در بعضی مناطق تشویق می‌کرد، با شیخ محمد خیابانی مشکل داشت و شیخ محمد هم با آن‌ها مسئله داشت، با این که نمی‌خواست آن‌ها را دشمن اصلی بداند.

حالا به چند نمونه من اشاره بکنم که اهمیت این بزرگواران را بدانیم. شهید آیت‌الله مدرس(رضوان‌الله علیه) یک انسان کم‌نظیری در تاریخ معاصر ماست. امام خمینی(ره) که بزرگ‌ترین مصلح قرن‌ها در ایران و جهان اسلام است و می‌بینید سی و چند سال است که رفته ولی هنوز آن نهضت جهان را برآشفته است، من فکر می‌کنم بیش از همه ایشان از شهید مدرس تعریف می‌کرد و تحت تأثیر او بود. یک وقتی امام گفت که من جوان بودم، از قم با مشکلات آن موقع بلند می‌شدم، به مجلس می‌رفتم، مواقعی که مدرس نطق داشت، آن گوشه مجلس می‌نشستم و نطق‌های مدرس را گوش می‌کردم. این شعار مبارزه با تفکیک دین از سیاست، مبارزه با سکولاریسم، چه چپ آن، چه راست آن، چه درباری و استبدادی آن، چه استعماری آن، شعار مشهور جناب مدرس است.

آیت‌الله مدرس حامی هم نهضت جنگل، هم نهضت تبریز هست. ایشان هم میرزا کوچک‌خان جنگلی را و هم شیخ محمد خیابانی را که این‌ها علیه شاه و علیه اشغالگران با هم هم‌پیمان شده بودند، مدرس به نفع این‌ها فتوا داد. آیت‌الله مدرس حکم داد، فتوا داد که جهاد واجب است و پشتیبانی از میرزا کوچک‌خان و شیخ محمد خیابانی واجب است؛ این‌ها جهاد اسلامی است. مدرس بیانیه می‌دهد که «این یک عملیات بسا مقدس است که بر هر مسلمانی لازم است و دعا می‌کرد که خداوند همه ایرانی‌ها را توفیق بدهد که نیت و عملیات این‌ها را تعقیب و تقلید نمایند.» این عین تعبیر جناب مدرس است. و آن زمان این‌ها پرچم اسلام در برابر استبداد و استعمار. دیده می‌شدند.

برادر امام، مرحوم آقای پسندیده هم، ایشان توی خاطراتش می‌گوید که مرحوم پدر ما، پدر امام که به دست خوانین آنجا شهید شد، چند بار محموله کمک‌های غذایی و مالی و این‌ها را از همان منطقه خمین مخفیانه برای جنگل، برای کمک به میرزا کوچک و نهضت جنگل می‌فرستادند. این‌جوری از آن‌ها حمایت می‌کردند. یک مجتهد بزرگی که چون می‌دانید جناب مدرس از مجتهدین قطعی است در عراق و مراجع ایشان را مجتهد دانستند. اصلاً مراجع نجف ایشان را به عنوان یکی از فقهای مسلمی که در قانون مشروطه باید بر اسلامی بودن قوانین مجلس نظارت بکنند، معرفی کردند. یعنی در واقع شورای نگهبان. اصلاً شورای نگهبان در مشروطه تشکیل شد. مدرس، شیخ فضل‌الله همه این‌ها از جمله فدای تثبیت این رکن شدند.

مدرس یک مجتهد مسلم مجاهد است و حالا بعضی عبارات ایشان و بعضی مواضع ایشان که خیلی برای امروز هم جذاب است را عرض می‌کنم. ایشان می‌گفت «قدرت امتداد طبیعی و منطقی دیانت است.» این که سیاست ما عین دیانت ماست، می‌گوید نمی‌شود کسی فهم فقیهانه داشته باشد، قرآن و سنت را بشناسد و در برابر رضاخان که نماد خشونت و استبداد و طاغوت و نماد غرب‌زدگی و تسلط کفر مدرن بر جهان اسلام است، قد عَلَم نکند. و می‌گوید سیاست، غیر از سیاست‌زدگی است، سیاستی که قدرت‌طلبی و پدر سوختگی است، او کفر است و انحراف از دین است. سیاستی که تابع دیانت باشد و به معنای دفاع از حقوق ملت و دفاع از اسلام و مسلمین باشد، مثل نماز واجب شرعی است و این‌قدر قوی که وقتی همه از رضاخان دیکتاتور و خونریز می‌ترسیدند که بین ۲۰ تا ۳۰ هزار نفر را حداقل کشته تا به قدرت رسیده، به نام‌های مختلف و با مدیریت رسمی انگلستان؛ ولی مدرس از این آدم نمی‌ترسد.

رضاخان یک وقتی عصبانی می‌شود به مدرس می‌گوید: تو از ما چه می‌خواهی؟ مدرس می‌گوید: من می‌خواهم که تو نباشی. نه تحت تأثیر جوسازی جریان‌های اروپا رفته‌های مرعوب غرب، و غرب‌زده‌های مجذوب اشغالگران می‌شد و آنجا یک سنگر علیه استبداد و علیه شاه، و یک سنگر علیه این جریان‌های سکولار و یک سنگر علیه استعمار و اشغالگران بیگانه زد و بالاخره هم در همین مسیر به دست رضاخان به شهادت رسید و امروز که این ایام روز مجلس و روز شهادت مدرس است، نمایندگان مجلس باید بدانند مدیون چه فداکاری‌هایی هستند. یعنی از شیخ فضل‌الله نوری تا مدرس، میرزا کوچک‌خان و... همه این‌ها از جمله فدای تشکیل چنین مجلسی شدند؛ مجلس مردمی ضد استبداد، ضد استعمار، مجلسی اسلامی در چارچوب شریعت و به فکر ملت. اصلاً شاید اصلی‌ترین دستاورد مشهور انقلاب مشروطه همین مجلس بود. علمای دین، حوزه‌ها، طلاب و دیگران بدانند که وارث چه کسانی هستند و فقه اجتماعی شیعه و فقه سیاسی چه برکاتی داشته است، و امروز قدرت دامنه‌بخشیدن به او را داشته باشند. بله این قیام‌ها سرکوب شدند، این‌ها شهید شدند اما این بخش از تاریخ حذف نشد و بعدها این‌ها الهام‌بخش مبارزاتی شد که به انقلاب اسلامی رسید.

مدرس یک انسان ویژه‌ای است، یک هوش عجیب، یکی از اعجوبه‌های تاریخ شجاعت فوق‌العاده، هوش فوق‌العاده، زهد و ساده‌زیستی فوق‌العاده، تقوا فوق‌العاده و دانش، دانش فقهی و سیاسی فوق‌العاده داشت. قدرت پیش‌بینی که شم سیاسی این آدم چقدر بود، بصیرتش، انواع راه‌های نفوذ استعمار و بیگانه را دقیق شناسایی می‌کرد. آفات غرب‌زدگی، چه از نوع رضاخانی و دیکتاتوری، چه از نوع به اصطلاح روشنفکری‌اش را خوب تشریح می‌کرد. در برابر مقدس‌مآب‌های نادان و در برابر ریاکاری‌های مذهبی دست‌شان را می‌خواند و خوب می‌ایستاد.

حالا چند تا تعابیر ایشان را عرض بکنم که مثلاً در برابر شعارهای پوشالیِ توخالیِ پیشرفت و مدرنیته، از همان زمان آخر قاجار این مدرنیته بازی و به اسم پیشرفت و رفرم و اصلاحات این‌ها شروع شد. اصل آن از زمان ناصرالدین شاه بود و به بعد همین‌طور. این که می‌گویند مدرنیته و اصلاحات و نمادهای پیشرفت غربی و این‌ها آمده به ایران زمان رضاخان، همه این‌ها دروغ است. اولین اتومبیل، اولین دوربین‌های فیلم‌برداری، اولین مدل لباس‌های اروپایی، اولین نمونه‌های کشف حجاب، این‌ها همه را تو دربار قاجار می‌بینید و ترجمه کتاب‌ها، رفت و آمد با این‌ها، همه این‌ها از آنجا شروع شده. حتی اولین خط آهن، اولین ریل خط آهن و ترن، همه این‌ها از زمان ناصرالدین شاه و بعد از او، این‌ها کم‌کم به وجود آمد. لذا مدرس هنوز رضاخان نیامده و دارد وارد صحنه می‌شود، پیش‌بینی‌هایی که می‌کند ببینید چقدر دقیق است و برای آسیب‌شناسی امروز چقدر مهم است. یک وقتی می‌گوید که به زودی چوپان‌های قریه‌های روستاهای کنگاور و... با فکل سفید و کراوات خواهید دید، اما شما آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم ایران در مهم‌ترین شهرهای ایران پیدا نخواهید کرد. به زودی خواهید دید کارخانه‌های نوشابه‌سازی و شراب‌خواری زیاد می‌شود، اما کوره آهن‌گدازی، ذوب‌آهن و کارخانه کاغذسازی پا نخواهد گرفت. خواهید دید که درهای مساجد و تکایا را به عنوان خرافات و اوهام خواهند بست، با مذهب مبارزه می‌کنند، اما سیل رمان‌ها و افسانه‌های خارجی که در واقع نوع فرنگیِ حسین کُرد شبستری خودمان است، این‌ها را با مطبوعات و بعد پرده سینما خواهید دید. یعنی به اسم هنر این را می‌دهند، به اسم پیشرفت اقتصادی آن‌ها را می‌دهند، به اسم خرافات‌زدایی آن کار را خواهند کرد و این‌ها خیلی تعابیر عجیبی است که در آن دوره‌ای که آغاز این مسائل است، این اتفاقات را ایشان دارد پیش‌بینی می‌کند. می‌گوید این شعار پیشرفت و اصلاحاتی که می‌دهند، از ماسون‌ها تا رضاخان و این‌ها این حرف‌ها را می‌زنند، این منظورشان از پیشرفت نوکری است. شما کارخانه و کارگاه و هنرهای سالم و مذهب بدون خرافات نخواهید داشت؛ اما به ‌جای آن کارخانه مشروب‌سازی و سینما با محتوای آنچنانی و افسانه‌های پوچ خواهید داشت. می‌گوید مدنیت غرب و معیشت ملل به اصطلاح پیشرفته، ملل غربی را این‌ها در ایران نخواهید دید، - این‌ها عین تعابیر مدرس است - اما به ‌جای آن رقص و آواز و دزدی‌های آرسن لوپن و مفاسد اخلاقی و این‌ها خواهند آمد و خواهند گفت که این چیزها لازمه متمدن بودن است! و عین این کار در زمان پهلوی صورت گرفت. الان هم عده‌ای تداوم آن خط را می‌طلبند.

تعبیر دیگری که ایشان راجع به اقتصاد مقاومتی و اقتصاد وابسته دارد، می‌گوید با این سیاست‌هایی که شروع کردند، روزی برسد که برای شیر و پنیر و پشم و پوست هم گردن ما به جانب خارج کج باشد و در همه ‌چیز دست حاجت بدان‌سو دراز کنیم.

در یک سخنرانی‌اش می‌گوید یک ماه پیش، رضاخان مأمورانش را فرستاد، به من پیغام دادند که دیگر حق ندارم در سیاست دخالت کنم و باید به عتبات بروم و آنجا ساکن شوم. گفتم به رضاخان بگویید، مدرس گفت: من وظیفه خود را دخالت در سیاست می‌دانم. اینجا هم جای خوبی است، به من خوش می‌گذرد. تو را هم روزی انگلیسی‌ها که آوردندت، کنارت خواهند گذاشت و به یک گوشه‌ای پرتاب خواهند کرد. اصلاً مثل معجزه می‌ماند واقعاً!

می‌گوید اگر قدرت داشتی و توانستی، به همین‌جا بیا. حالا اینجا کجاست؟ رضاخان بعد ایشان را به خاف تبعید می‌کند و همان‌جا در کاشمر ایشان را می‌کشند. می‌گوید من را توی یک منطقه‌ای داخل ایران تبعید می‌کنی، ولی تو را ارباب‌هایت می‌آیند برت می‌دارند، می‌فرستندت به جایی که خارج از ایران و دور از وطن است.

مدرس می‌گوید من می‌دانم، من در وطنم به قتل می‌رسم (یعنی به دست تو) و تو در غربت، در سرزمین بیگانه خواهی مرد. و دقیقاً همین اتفاق افتاد.

مدرس می‌گوید جامعه را می‌خواهند به شکلی در بیاورند یک عده‌ای به اسم متمدن، پیشرفته، متجدد، مدرن توی کافه‌ها، ادای تیپ‌های اروپایی و یک بخش اعظم ملت در کوره‌دهات‌ها و حاشیه شهرها توی هم بلولند و این خواهد بود نتیجه مدیریت غرب‌زده و وابسته‌ای که با دیکتاتوری پهلوی توأم خواهد بود. یعنی شما ببینید از عمق تاریخ مدرس دارد کجا را می‌بیند و هشدار می‌دهد. هشدارهایی که در ایران هم کسانی گفتند، ولی به آن‌ها گفتند این‌ها ضد پیشرفت و ضد دین‌اند. توی همین دوران هم هر کس گفت پیشرفت آری ولی غرب‌زدگی نه، دیدید عده‌ای به این‌ها می‌گفتند آه دلواپسان! و این‌ها از این قبیل.

و اما میرزا کوچک‌خان(رضوان‌الله علیه) ایشان یک روحانی فاضل مجاهد در حوزه‌های علمیه گیلان و قزوین و مدتی تهران، طلبه فاضل حوزه، فرمانده مجاهدان جبهه شمالی مشروطه است، با انگلیسی‌ها جنگیده، با روس‌های تزاری جنگیده، با دربار و فساد استبداد شاه جنگیده است.

حجت‌الاسلام میرزا یونس استادسرایی از فضلای مبارز حوزه‌های علمیه است و ایشان از جناب مدرس هم تأییدیه دارد و از بعضی اساتیدش که فقیه بوده است و در حوزه تدریس می‌کرد درس و بحث‌های حوزه را و شرایطی که دید اصل اسلام و مسلمین در خطر هستند، إن‌قلت‌ها و مدرسه را رها کرد و سلاح برداشت و مثل جدش و اجدادش، مثل پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین برای دفاع از دین و حق‌الله و حق‌الناس به صحنه جهاد رفت و به شهادت رسید. ایشان طلبه‌های مدرسه را به فراگیری فنون جنگی آموزش داد؛ می‌شود گفت میرزا کوچک‌خان، مؤسس بسیج طلاب بود، بسیج حوزه بود و بعد انجمن روحانیون ایران را تشکیل داده است، در گیلان و شمال مسئول اتحادیه انجمن وحدت اسلامی (یعنی وحدت جهان اسلام) بود. لباس رزمی متحدالشکل برای طلاب و روحانیون رزمنده تهیه می‌کند و مردم را، متدینین را، مسجدروها را به عنوان نیروهای مؤمن و منسجم سازمان‌دهی می‌کند که علیه اشغالگران، علیه استبداد و استعمار بایستند.

برای این که شخصیت میرزا کوچک را بشناسیم، من فقط به یکی دو تا از آخرین نامه‌ها و سخنان ایشان اشاره کنم.

وقتی که رضاخان و کودتاگران امان‌نامه فرستادند (البته امان‌نامه فریب) را برای تسلیم میرزا کوچک فرستادند -چون آن‌ها چند بار به آنجا رفته بودند و از مجاهدین جنگل شکست خورده بودند- این بار امان‌نامه فرستادند. می‌گفتند که شما چرا مثلاً سلاح را بر زمین نمی‌گذارید؟ حالا که همه شکست خورده‌اند و کار تمام شده است، ما می‌خواهیم در کشور امنیت و... ایجاد کنیم. میرزا کوچک خان در پاسخ استدلال می‌کند که چرا با شما می‌جنگم؟ می‌گوید ما سلاح برداشتیم؛ چون فرض کنیم که اصلاً شما دست‌نشاندی نیستید، حتی اگر دست‌نشاندی نبودید، هر دولتی که نتوانست مملکت را از سلطه دشمنان خارجی نجات دهد، وظیفه ملت است که برای نجات وطن از دست اشغالگران و نیروهای بیگانه قیام کند. من از آنان نیستم که محض استفاده شخصی خود، مملکت را در بازار لندن به ثمن بخس (مفت) بفروشم.

قانون اسلام است که وقتی کفار بر ممالک اسلامی مسلط شوند، مسلمین باید برخیزند. وقتی دولت انگلیس فریاد می‌زند که اسلام و انصاف را نمی‌شناسد، من می‌جنگم؛ حتی اگر کرورها نفوس و نوامیس و اموال ضایع شود. این نکته خیلی مهمی است؛ چون بعضی‌ها می‌گفتند اگر با انگلیسی‌ها و با دربار و شاه بجنگید، ممکن است هزاران نفر از مردم کشته شوند، خانه‌ها خراب شود، آن‌ها می‌آیند جسارت می‌کنند، توهین می‌کنند، تجاوز می‌کنند؛ تسلیم شوید و ولش کنید! میرزا کوچک می‌گوید اصلاً ما به کدام دلیل شرعی حق داریم که با این بهانه که داریم شهید می‌دهیم یا به ما زحمت می‌دهند، تن به سلطه کفر بدهیم؟ چون سخت است و اذیت می‌شویم و چون عده‌ای از بین می‌روند، پس نباید مقاومت کنیم و باید تسلیم شویم و مقاومت نمی‌ارزد». میرزا کوچک خان می‌گوید: حکم اسلام است که حتی اگر...؛ او به فقهی که به آن عمل می‌کرد، عمل کرد تا شهید شد.

عده‌ای می‌گویند میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بوده است، ایشان گرایش‌های چپ و کمونیستی و سوسیالیستی و فلان داشته است. اصلاً در آن زمان انقلاب شوروی به عنوان یک انقلاب نجات‌بخشی شده بود که آمده بود و روسیه تزاری جنایتکار غارتگر را از بین برده بود. شعار لنین و تروتسکی این بود که ما دیگر روسیه تزاری نیستیم، ما یک رژیم استثمارگر نیستیم، ما از جنگ جهانی اول عقب کشیدیم، ما آن جنگ‌ها را امپریالیستی می‌دانیم، در آن جنگ‌ها نیستیم و دیگر در جنگ جهانی اول نیستیم.

ببینید حتی لنین و بلشویک‌های شوروی اعلام کردند که ما یک جریان انقلابی آزادی‌بخش، ضد استثمار و ضد بهره‌کشی هستیم و حتی سرزمین‌هایی از ایران را که روسیه قبل از انقلاب (قبل از ما یعنی تزارها) از ایران گرفتند، ما کل آن مناطق را، یعنی همان جمهوری‌های آسیای میانه را که از ایران جدا شده است را به ایران پس می‌دهیم. یعنی این‌ها با این شعار مطرح شدند؛ این شوروی که بعدها شوروی شد که آن‌ها نبودند؛ در آن موقع به عنوان یک انقلاب ضد استعماری، ضد استبدادی، طرفدار زحمتکشان و مخالف با استثمار (حتی تزاری) به ایران آمدند و گفتند که ما سرزمین‌هایی را که روس‌ها (روسیه تزاری) قبل از ما از ایران اشغال کردند، -چون ما روس‌های سوسیالیست و بلشویک هستیم- همه آن‌ها را به ایران پس می‌دهیم. ما به دنبال آزادی و اتحاد ملت‌ها و از این حرف‌ها هستیم؛ آن‌ها با این شعارها آمدند و در آن شرایط به فاصله کوتاهی بسیاری از ملت‌ها به زیر پرچم این‌ها رفتند؛ چون قدرت بزرگ دیگری که جلوی غرب بایستد، نبود. همان‌طور که در یک زمانی جهان اسلام در جنگ جهانی اول (قبل از هیتلر) از امپراتور آلمان حمایت می‌کرد؛ چون آلمان علیه انگلیس و روسیه و فرانسه با عثمانی متحد بود که این سه تا دائم به سرزمین‌های اسلامی حمله می‌کردند و یا اشغال و غارت می‌کردند. مسئله این است که باید همه این‌ها را دقیق دید.

میرزا کوچک خان در برابر کسانی بود که می‌گفتند اگر مقاومت بکنید، عده‌ای کشته می‌شوند، ممکن است به نوامیس تعرض بشود، اموال را می‌زنند، آتش می‌دهند، بمباران می‌کنند و از بین می‌برند. وقتی خطر هست، چرا باید مقاومت کرد؟ باید تسلیم بشویم؛ نباید تسلیم زور بشویم، مگر آن که پر زور باشد، خب این‌ها پر زور هستند پس تسلیم بشویم». نه مدرس، نه میرزا کوچک خان، نه شیخ محمد خیابانی، نه مراجع و به‌ خصوص نه مدرس و امثال این‌ها، این تفکر را قبول ندارند.

رضاخان و دربار و انگلیسی‌ها میرزا کوچک خان را تهدید می‌کنند که اگر مقاومت بکنید، ما گیلان و اطرافش و هر جا که باشند را به‌شدت بمباران و سرکوب می‌کنیم و ممکن است اصلاً شهرهای زیادی را نابود کنیم، مشکلی نیست، این کار را می‌کنند. باید تسلیم شویم؛ اما میرزا کوچک می‌گوید: «حتی اگر کرورها نفوس و نوامیس و اموال ضایع شود، می‌جنگم. من جوابی را که موسی به فرعون و محمد به ابوجهل می‌دهند، در مقابل به شما می‌دهم. بنده و همراهانم، شما و پیروانتان در همان دو خط مخالف می‌رویم تا ببینیم آیا عقلای عالم فردا به جسد کشته‌های ما می‌خندند و یا فاتح شدن و پیروزی شما را تحسین می‌کنند و جشن می‌گیرند». این میرزا کوچک خان جنگلی است؛ می‌گوید: اصلاً برای ما مهم نیست که چند نفر شهید بشویم یا کشته بدهیم یا کل شهرهای ما را نابود کنید، ما تسلیم نمی‌شویم و حق نداریم تسلیم شویم؛ ما حاضر نیستیم به هر قیمتی، ولو زیر بار ذلت و ننگ، ادامه بدهیم.

حالا در برابر انگلیس و دربار قاجار و رضاخان و استبداد و استعمار غربی یک موضع داشت؛ حالا در برابر شرق (کمونیست‌ها) موضع دیگری داشت؛ آن‌ها به عنوان یک جنبش آزادی‌بخش آمدند؛ میرزا کوچک خان جنگلی از همان اول گفت که ما نکات مثبت انقلاب سوسیالیستی را تأیید می‌کنیم. این که می‌گویید سرزمین‌های اشغالی را به ایران برمی‌گردانید، این که می‌گویید به دنبال مبارزه با نابرابری‌های طبقاتی هستید و این که می‌گویید با استعمار انگلیس و فرانسه و غرب و این‌ها مبارزه می‌کنید، ما همه این‌ها را به عنوان نکات مثبت قبول داریم.

این که حاضر هستید به ما کمک کنید، اسلحه و امکانات بدهید، این را هم میرزا کوچک می‌گوید: ما از شما می‌خریم و پولش را به شما می‌دهیم؛ ما برده شما نمی‌شویم، ما به شما وابسته نیستیم و مرز اسلام و بلشویسم هم باید روشن باشد؛ میرزا کوچک خان در چند جا این را می‌گوید، حتی مکتوب می‌کند و از این‌ها تعهد می‌گیرد. شما حق تبلیغات کمونیستی در ایران ندارید، شما حق تصرف در جان و مال و ناموس مردم گیلان و ایران را ندارید؛ هر کاری که بخواهید بکنید، ما با بلشویک‌ها (با لنین) قرارداد امضا می‌کنیم. و بعد نامه‌هایی را که میرزا کوچک به لنین و به حکومت کمونیست‌ها نوشته است، بروید ببینید چه نامه‌هایی است. می‌گوید: ما که اول با نگاه مثبت به شما و وعده‌های شما نگاه کردیم، ولی بعد با ما چه کردید؟. ببینید خیانتی که کمونیست‌ها به نهضت جنگل کردند چه بود.

حالا من یک مورد هم از این موضع جناب میرزا کوچک بخوانم که روشن بشود در برابر جریان کمونیست‌ها و جریان تجزیه‌طلب چه می‌گوید.

در آن اواخر که دیگر این‌ها خیانت کردند، آن حیدرعمو اوغلی خائن و خالوقربان که از کردستان آمده بود و خیانت کرد و بعد هم جزو عوامل دربار شد، احسان‌الله خان و... ضرباتی که این چپ‌ها و تجزیه‌طلب‌ها از پشت به نهضت جنگل زدند. بعد میرزا کوچک نامه‌ای می‌نویسد و خیانت بعضی از این‌ها را می‌شمرد و به کمونیست‌ها، به شوروی، به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی می‌گوید: قشون وارد کردید، قرار نبود شما بیایید شهرهای ما را بگیرید اما آمدید؛ تبلیغات کمونیستی و متعاقب آن انواع دخالت‌ها و اذیت‌ها کردید و سپس در تمام ادارات رشت و انزلی کودتا کردید، همه‌جا را تصرف کردید و به جان و اموال مردم تعرض کردید؛ در حالی که می‌گوید: ما داشتیم انگلیسی‌ها و دربار را شکست می‌دادیم. می‌گوید: انگلیسی‌ها را تا قزوین عقب زده بودیم و اگر یک گام دیگر برمی‌داشتیم، مرکز را فتح می‌کردیم؛ ما داشتیم برای فتح تهران می‌رفتیم که ایران را از دست دربار و انگلیسی‌ها نجات بدهیم و شما کمونیست‌ها (شوروی) و تجزیه‌طلبان از پشت به ما خنجر زدید. قشون وارد کردید، تبلیغات کمونیستی کردید، دخالت‌ها و اذیت‌ها و پس از آن کودتا، تمام ادارات رشت و انزلی تصرف و به جان و مال مردم تعرض کردید حال آن که انگلیسی‌ها در عقب‌نشینی بودند و فتح مرکز برای ما امکان‌پذیر بود. می‌گوید اگر شما (چپ‌ها و تجزیه‌طلب‌ها) از پشت به ما خنجر نزده بودید ما داشتیم کل ایران را آزاد می‌کردیم. هزاران نفر از ترس غارت و کشته شدن و ننگ ناموس در جاده‌های قزوین و جنگل‌های گیلان از ترس شما آواره‌اند و کشته شدند و چقدرشان نفله شدند و در کوه و جنگل مردند. در نتیجه کار شما (یعنی کمونیست‌ها، تجزیه‌طلب‌ها و شوروی)، انگلیسی‌ها که از قزوین هم در حال عقب‌نشینی بودند، دوباره جلو آمدند و شاه ایران به تجهیز قوا پرداخت و تعرض را شروع کردند و مجدداً آمدند و رشت را تصرف کردند. شعله آزادی تبریز هم در نتیجه همین کار شما خاموش شد. یعنی میرزا کوچک خان می‌گوید: آن قیامی که شیخ محمد خیابانی هم در تبریز ایجاد کرد، تبریز را آزاد کرده بود او هم داشت آماده می‌شد که ما با هم دست بدهیم و با هم به سمت تهران برویم. ضربه‌ای که شما امثال همین برده‌ها پیشه‌وری‌ها، چپ‌ها و تجزیه‌طلب‌ها زدید باعث شد که نهضت آذربایجان از دو طرف ضربه خورد. شعله آزادی تبریز هم در نتیجه خاموش شد.

بعد میرزاکوچک خان می‌گوید نام سوسیالیست و بلشویک به حدی منفور است که کسی حتی در خواب میل ندارد آن را بشنود. می‌گوید: مردم از کمونیسم متنفرند؛ این شعارهایتان و حرف‌هایتان اول چه بود، حالا چه کردید و چه شدید؟

می‌گوید: اگر چه در گوشه جنگل منزوی‌ام، لیکن از اوضاع جهان بی‌اطلاع نیستم. بعد با خیانت کمونیست‌ها و مدیریت فرماندهی انگلیس، همکاری دربار و عملگی و جنایات رضاخان، بالاخره سر بریده میرزا را به تهران بردند و پیکر خونین شهید شیخ محمد خیابانی هم در کوچه‌های تبریز افتاد و چند ماه بعد هم کودتا کردند و انگلیسی‌ها به دست رضاخان کل ایران را گرفتند و مدتی بعد هم آیت‌الله مدرس را گرفتند، تبعید کردند و به شهادت رساندند.

نسل‌ها باید این ماجراها را بدانند که از خارج، از بیرون و درون، از چه ناحیه‌هایی و چگونه ضربه خوردیم و حالا که از بسیاری از آن موانع و شکست‌ها عبور کردیم و ایران عزیز یک قدرت جهانی و بین‌المللی و منطقه‌ای شده است، مراقب باشیم که دوباره از همان منافذ ضربه نخوریم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha